به تاريکی بختم
چند خط آفتاب باش!
که صد سال ديگر هم
تنهايی بغض آلود خواجه گان قجری
در حرم سراهای بی چراغ جمعيت نمی شود.
قهوه بنوشيم!
لااقل يک خط در ميان
باد بوزد
به کرختی عمر شرجی ام.
ما گدايان خيل شهوتيم ؛
شب را عريان
و از قضا باباطاهر می شويم
که «عاشق گرگ گرسنه است
و اين هی هی چوپان در سر ما نمی رود»
سرِ ما اين سرما را نمی تابد
داغ عرق است.
گره هر چه مجنون به پيشانی ام افتاده
بختی که شهر به شهر کولی شده است
چه روزگار مفعولی!
اين پايتخت هرزه دام بلاست
از گيس بلند تو
که بريده باد!
اگر خدا در سينه بند توست
اين چشم ها هم بندیِ دام توست
نديدی!؟
آسمان ستاره هايش را
مساوی قسمت نکرد
سحر به خورشيد می روم
تا هم نسوزم
و کمی نور بياورم
چند خط «شايد»
«اما» و «اگر»
تا گره از پيشانی ام
ليلا شود.
برای استفاده بیشتر از فضاهای مجازی و بدلیلی که زندگیِ این روزها کمتر مجال و حوصله دیدار به ما می دهد مایلم با همه ی همسایه گان مجازی اشعار کوتاه ، طرح و هایکو ـ از شاعران بزرگ و کوچک ـ را از طریق مسیج با هم مبادله کنیم. تا گاه و بی گاه تر و همیشه از شعر لذت ببریم.
این هم شماره من : ۷ ۳ ۱ ۲ ۲ ۴ ۳ ۶ ۱ ۹ ۰
منتظرم!
شرح : عکس مربوط به دیشبه.
کلیسای قدیمی ارامنه ی اندیمشک تخریب شد!
عصا از کور محل دزديده ايم
با چراغ ايم گرد شهری
که پرگار پريشان درد
دايره می کشد
حول سر هر گربه
نور مهتابی است
شهر يک کليسا و هزار مسيح
پوست و استخوانی قديمی يک ديو و هزار دد
مرد مصلوب به کارش نمی آيد
غمگين شام آخر و
يهودايی
که هزار مسيح را به جل جتا برده است
ما سنگ تر از اين حرف ها
بر تاج خارآذين فرود آمده ايم
و صليب را
که اشاره ای است به درد
از جغرافيای مغموم خود
دور می کنيم
از اين فاصله
دور سرم نور مهتابی است
نمی بينی!؟
که از چشم های صوفی تو
به قناعت افتاده ام.
نوروز خجسته باد!
و یک کار تازه :
جهانی را
تلخی دانايی ات کسل می کند
چه رختی از پری رويان اتفاقی
به عاريت گرفته ای ماه!؟
که پيشانی ات منظور تمام پلنگ های جهان شده است.
ما اتفاقاً در حجله ايم
و اين سطرها را لغزيده ايم
جوری که افشای هر بوسه
هزار کابوس و کسوف است
ما ناگهان کاشف سردآبهاييم
که هزار خمره مست آب انگورييم
ما تصادفاً در بوسه ايم
و روی خوب تو
هزار بار سال نو است
که نوشانوش دانايی ات
جهانی را برهنه می کند.



این هم یه کار قبلی برای بیست پنج سالگی ام و تقدیم به "زهرا امیرابراهیمی" :
بيست و پنج سالگی را
برداشته ام
آورده ام به جهانی
که دورتادور ديوار وطنم
کسی هوس سيب گنديده نمی کند
دنيا را به چيزهای ديگر مانند کن!
عروسی که شما باشيد
دلم برايتان بی پرنده است
پر که نمی زند
هی از سر راه ابروکمان سر به هوا
ـ سبد به دست ـ تور می زند
بيست و پنج سالگی را فيلم کرده اند
و مفسد فی الارض های بسياری
بايد طناب بازی کنند
زير درخت دار
جاذبه زمين سيب ندارد
کسی مرا هوس کند
و بيست و پنج سالگی ام را به گردن بگيرد.
مطلب زیر را چند سال پیش نوشته ام که همان موقع در سایت مانیها منتشر شد. اما برای آوردنش در وبلاگ تردید داشتم چون مدتهاست با این زبان و نوع نگاه به مسائل فاصله گرفته ام. پس صرفاً برای آوردن مطلب در چنین روزی (سالروز فوت فروغ) آن را تقدیم می کنم :
شاعره ی گناه
در اروپای قرون وسطی دانشمندانی نظير دکارت ، نيوتن ، کپرنيک و... هر يک با تحفه ای از شعور و خرد خود آگاهی و شکوفايی انسان را رونق بخشيدند چنانکه دکارت مطرح می کند ؛ چون فکر می کند وجود دارد ، نيوتن فيزيک افتادن سيب از درخت را کشف می کند و هرگونه ربط متافيزکی آنرا مهر ابطال می زند و سرانجام کپرنيک گريبان تورات را می چسبد و در کار گردش خورشيد بدور زمين ـ به حق ـ ترديد می افکند و بدين سان «عصر فروغ» را به مثابه حرکتی آگاه ساز در چنان خفقانی رقم می زنند. در ايران نيز به فاصله کمتر از صد سال پيش «عصر فروغ» ايرانی با صادق هدايت ، فروغ فرخزاد ، احمد شاملو و ... بدليل گمراهی و عدم همراهی توده به ناکامی آغاز می شود و در ادامه دستادست قدمايی چون زکريای رازی ، ابن مقفع ، ابن راوندی و ... تنها سنگ نبشته هايی از ايشان باقی می ماند که در نتيجه « ما همچنان دوره می کنيم روز را و شب را/ هنوز را»1 زيرا پيام آنان که در شعر و نوشته شان خلاصه آمده را « که می شنود و تازه چه تفسير می کند؟»2
«عصر فروغ» غربی را از آن دست همپای نوع ايرانی آن مثال می آورم که برای فردای شکوفايیِ جهان ، از ما بعنوان ملتی ديرسال توقع حضور می رود چنانکه رنه گروسه ـ شخصيت فرهنگی قرن حاضر ـ می گويد « اساسی ترين مسأله جهان امروز ما در آميختن شرق و غرب برای دستيابی به يک واقعيت جهانی بر مبنای يک تفاهم جهانی است ، و سرمشقی که فرهنگ ايران در همه تاريخ خود ارائه کرده است نمايانگر اين واقعيت است که چنين تفاهمی تحقق پذير است ، زيرا اين فرهنگ با نبوغ انديشه خويش خود به خود مظهر آميزش موزونی از شرق و غرب و ادغام اين هر دو در يک واحد جهانی است.»
شعر زیر یک کار قبلی است ــ چون کار تازه ندارم ــ برای نظر و اعتنای همسایه ها :
از اين آفتابِ گيس بريده بپرسيد
که چند صحرا عاشق بوده ام؟
و چقدر خجالتی کلاه از سر ماه برداشته ام؟
"ايران" دوشيزه ای بود
که دختری فراری از آب درآمد
حالا هی باغچه را دلداری می دهم/ شهد گل ها را شراب می گيرم
و از عرق سگی سگ تر
تماميت ارضی ام را پارس می کنم
خاک توی سرم کرده اند
تا کاهگل بمانم
ديوارها را خشتی
از هر طرف ــ کج و راست ــ بالا آورده ام
بالا بياورم بهتر است
اين همه تاريخ و بدمستی
کار دست آدم می دهد
آخر گاو ما را برده اند هندوستان.

اشراق نامه ی سپید
نگاهی به مجموعه ی «اشراق در بی شمسی» سروده ی احمد بيرانوند
«اشراق در بی شمسی» نخستين مجموعه ی شعر «احمد بيرانوند» ـ که البته با او روی ديگر سکه هستم ـ پس از بسيار خواندنش پيش روی ام است. به دليل در هم تنيدگی بسيار «احمد بيرانوند» و شعرش بهتر است ابتدا معلوم کنم با چه شاعری طرف هستيم تا پيدا شود با چه شعری مواجه ايم.
«احمد بيرانوند» دوستانه و بی شيله اهل متفاوت بودن عوام پسندانه است. نگاه کنيد ؛ کلاه چه گوارايی ، سبيل صفوی و زلف درويشی با زيبايی و نور ايمان که در چهره ی احمد است چه می کند! او از اومانيسم و تفکر چپ ، از فقاهت و زهد ، از صوفيگری و تجدد هر کدام به مقدار لازم خودش را رند تدارک ديده است. شايد عارف پست مدرن باشد.
به همه ی اينها اضافه کنيد تسلط و احاطه ی «احمد بيرانوند» به نحله های شعر و کتابخوانی او را. و با اين معرفت شعر سپيد را با موسيقی بيرونی (عروضی) می سرايد بعبارتی کم اعتنا به ويژه گی عمده شعر سپيد که موسيقی درونی است. اما پليدی ذهن مخاطب انديش شاعر او را به اين فريب يا ابداع ترغيب می کند. زيرا بزعم شاعر ذائقه ی مخاطب عمومی هنوز توقع موسيقی ملموس تر و وزن را از شعر دارد و بعضاً نوشته با اين ويژگی را شعر می شناسد.

افشين ميری از ميان ما رفت
افشين ميری آرام و بزرگ از ميان ما رفت. سپاس و بدرود برای او که اهل تسليم نبود و همچنان که در سرريزی دشواری های زندگی غلتان بود ، تن به رضا و تسليم به پيشگاه منشاء همه ی رذالت های اخلاقی ، اجتماعی و فرهنگی اين شهر نداد و ايستاده دنيای ما را وداع گفت.
دست ردش به سينه ی اربابان بلوا و زور و تزوير چنان خاموش و بی ادعا فرود آمد که مرگش عظيم تر حادثه ای است در شهری که هر طرف صحنه ی مسامحه و معامله ی چهره شده گان چپ و راست دلت را ريش می کند که هر يکی برای قيمتی چانه می زنند تا مقبول طبع جرثومه ی تباهی افتند.
افشين ميری از روزی که پانزده هزار تومان اسکناس و يک جفت کفش adidass نماينده مردم شريف (!) را پس فرستاد تا پيشنهادهای ميليونی در شرف انتخابات شوراهای سال 81 و تا حضورش در شورا ــ که اقليتی تنها مانده با خويش بود ــ چندان تاب آورد که اينک کلام مقدس ماست. روحش شاد و سپاس و بدرود برای او.

عطر بهار نارنج و طعم ليمو
مروری بر مجموعه ی (به من که رسيدی بپيچ) سروده ی ارمغان بهداروند
«دستم بگرفت و پا به پا برد» و راه رفتن را مرهون آقای بهداروند هستم ، پس هر اندازه ی اين نوشتار گستاخی و احتمالاً آنتی تز شدن اينجانب است.
معتقدم يک مجموعه ی شعر بايد مانند سرايش يک شعر به خودی اتفاق بيافتد پس همه کلنجار ذهنی ام در مواجه با مجموعه ی «به من که رسيدی بپيچ» همين بوده که آيا در اين مجموعه به جايی رسيده ام که بپيچم ؟
بر خلاف مجموعه ی «مخاطب ممنوع» ، آقای بهداروند در اين مجموعه از جريان عاشقانه ی حسی ـ اجتماعی فاصله گرفته و با رگه های اجتماعی و تاريخی بر اساس رئاليسم ، جهان بينی و حضور خود را محک می زند البته اضافه می کنم که شاعر پروا مدار و سر به زير خطوط قرمز را در شعرش لحاظ می کند. در مجموعه ی تازه ، شاعر بيشتر با زبان درگير شده و ويژگی پلی فونيک زبان در کارش نمود يافته است اما پرداختن به زبان رايج گفتار بدليلی که ؛ «شاعر فرزند زمان خود است و شعر با اين ويژگی زبانی يک سند تاريخی ــ فرهنگی خواهد بود» موجب نشده تا از ادبيت زبان چشم بپوشد پس به همان نسبتی که به گفتار ميل دارد بدنبال سهم ادبی شعر نيز بوده است.
وبلاگ آذرمهر برای شعر و زندگی است و بنا دارد از اعتنای همسايه ها جان بگيرد. برای شروع يک کار تازه و مروری بر مجموعه ی شعر «به من که رسيدی بپيچ» سروده ی «ارمغان بهداروند» را پيشکش می کند.
پا برهنگی هايم را دويده ام
و هی گنجشک دور سرم می چرخد
که : اصل از اسب افتادن است
يا : اسب از اصل
و اصلاً تماشای اسب
چه حجمی از خاطرات مرا باد آورده می کند!؟
و باد آورده را
باد
مرا با خود به آسمان نمی برد
آونگ که باشی
آسوده خاطری ؛
آسمان ريسمان نمی خواهد
يا علی گفتيم و عشق
سبزه نيست که ببويی
مرد می خواهد
که همه تاريخ صفوی باشی
و از عناصر چهارگانه
آتش بگيرانی
و گبری تر از زرتشت
هوای آذرمهر کنی
بوسه های تو ـ بوسه های تو
کردار نيک همين است
اما ترازو اهل تقلب است
و شاهين پرنده ای است اهل بيداد
با اينهمه نزديکتر بيا دوست من!
من اهل شهوت نيستم ؛
اينکه پا پتی ام
دليل بی حيله و ليکن دلپذيری است
(فقط ايرج ميرزايم بی اجازه است)
در اين غائله می توانی
جنسيت پاره ی وطن را
پاره پاره کنی ،
اصالتاً اسب سوار باشی ،
پياده ها را پا برهنه تماشا کنی ،
و اصلاً هم گنجشک دور سرت نچرخد!